تبليغاتX
طبقه دوازدهم
طبقه دوازدهم
درباره وبلاگ
فقط به احتمال و بیشتر از آن، با یقین به وجود در است که آدمی گرد منطقه محصوری می گردد.
الف.بامداد
منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو مطالب
پست الکترونیک
آرشيو مطالب
پیوندها
بی بی سی فارسی
روز آنلاین
ادوار نیوز
خبرنامه امیرکبیر
تغییر برای برابری
مدرسه فمنیسیتی
کانون زنان
میدان زنان
دکتر سروش
سید محمد خاتمی
مسعود بهنود
ابراهیم نبوی
محمدعلی ابطحی
محسن کدیور
مهاجرانی و جمیله کدیور
عمادالدین باقی
عباس عبدی
سعید شریعتی
وب سایت احمد شاملو
وب سایت فروغ فرخزاد
دوستان
وبلاگ فیلترشده ی من
راه ناهموار
زنده به زور
مظنونین همیشگی
سبک ایرانی
آواز چگور
آش ایرونی
نجوای آزادی
آنیما
بوی خاک
عبور از راه بی نقشه
مستطیل
یاس و داس
نگاهی به آسمان
و توتم من قلم است...
ندای مردم خاموش
هراس تلخ اندیشه
نیک نوشت
بند 209
ما همه خوبیم
چهره زن هنرمند در جوانی
سرزمین گوجه های سبز
نه از جنس خودم،نه از جنس شما
موناد
نگار کویر
میرا
شیخ حق گو
کافه ژورنال
خبرنامه دانشجویان تهران مرکز
احمدعلی حسینی
حجت نظری
قالب وبلاگ
امكانات

برای یاران مهاجرم و همه آنان که در این تلخ روزگار خیال هجرت در سر می پرورند

دیدی؟ چمدانت را که می بستی، تابلویم روی دیوار اتاقت جا ماند. همین طوری که نمی شود سرت  را بندازی پایین و بروی. پس تکلیف گریه هامان چه می شود؟ حالا این همه گل را چطور تنهایی آب بدهم؟

میان گرما و دود خیابان انقلاب پرسه می زنم... به یاد بحث های نیمه کاره... واژه هایت... افتاده اند زیر آفتاب داغ تابستان. دارند جان می دهند.

خاطره شب های روشنمان را چه؟ می بری با خودت آن سوی دنیا؟ یا می گذاری برایم کنج دیوار... توی کمد... زیر تخت... یا مثل نقشه ایران تا می کنی و یک گوشه پنهان می کنی؟

شعرهایم را پس بده. پیمان نانوشته شکستن خسارتی دارد... و  لحظه هایم را.

هیچ یادت می آید چنان پا می کوبیدیم که به لرزه در می آمد زمین؟ چنان فریاد می زدیم که آسمان می شکافت؟ پس آخر این فریاد ها را کجای این راه ناهموار پنهان کنم رفیق نیمه راه؟ این خاک دلتنگ سنگینی قدم هایت می شود.  

یعنی انقدر مطمئنی؟ پس چرا نگاهم نمی کنی؟ تو که آن همه نگاه داشتی. می روی. می خندم. بلند. بلند. دیگر این جا را باختی. نگاهت را دزدیدم و انعکاس آن همه درد را.

اصلا زوری که نیست. برو. می گذارم به حساب رفاقتمان. گل ها را هم بگذار بمانند. آنقدر اشک دارم که همه گلدان ها را کفایت کند... « سبز» می مانند.

راستی وقتی بار آخر سرت را برگرداندی... چشمانت را که چرخاندی توی اتاق... دیدی؟ دیدی؟ دیدی؟ دیدی که تابلو روی دیوار اتاقت جا ماند؟

 

پ.ن: سوسک مدام از روی پایم رد می شود و زنی می گرید. اگرنه حرف های بیشتری بود... چنان که هر واژه را در خیال کسی نوشتم...


نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 توسط ستاره | لينك ثابت |

گاهی وقت ها بدون اینکه خودت بفهمی می بینی افتادی پشت سر مردم. راه را نشانت می دهند. می خواهی جنبش را زنده نگاه داری؟! هی... می بینی مردمند که زندگی می بخشندت.

فریادی شو... تا باران!

***

این عبارت را دوست نداشتم. حالا دیگر نیست.


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط ستاره | لينك ثابت |

یکی نبود. هیچ کس دیگه هم نبود. تو یه سرزمین دور، یه حاکمی بود که بر هفت کوه و دو دریا حکومت می کرد. پشت قصر این حاکم، یه خروسی زندگی می کرد که هر روز صبح که از خواب بیدار می شد شروع می کرد به شیپور زدن و حاکم بی خواب می کرد. فرستادن سراغ خروسه که ای خروس مگر سرت به تنت زیادی کرده؟ چه نشستی که حاکم خونش به جوش اومده...

این گذشت و فردا دیدن باز خروسه به صدا درومد. حاکم گفت برید یه شاهی بزارید کف دستش. خروسه هم قبول کرد. اما روز بعد دوباره شیپورش رو درآورد که: حاکم یه شاهی به من داد. قیقیلی قو! قیقیلی قو!

دوباره رفتن سراغش و یه شاهیه رو گرفتن که فردا ساز کرد که: یه شاهی رو از من گرفت. قیقیلی قو! قیقیلی قو!

دیگه حاکم طاقتش تموم شد و گفت برید بگیرید بندازیدش تو سیاهچال. خروسه رو گرفتن و انداختن تو زندان قصر. تو زندان زد زیر آواز که: حاکم از من می ترسه. قیقیلی قو! قیقیلی قو!

حاکم گفت برید بیاریدش و خوراک شامش کنید. خلاصه خروس بیچاره رو کشتن و گذاشتنش رو پلو و آوردنش برای حاکم. حاکم شروع کرد به خوردن که خروسه از تو گلوش شروع کرد به خوندن : چه دالون تنگی بود... قیقیلی قو! قیقیلی قو!

حاکمم به خیالش که دیگه این آخرین سر و صدای خروسه با بدبختی قورتش داد. شب شد و حاکم خواست بره مستراح. همین که نشست و گفت آفتابه طلاش رو بیارن، صدای خروسه اومد که:

چه چاه پرگندی بود... قیقیلی قو! قیقیلی قو!

و این چنین خروس اسطوره مقاومت شد.

در بعضی نسخه ها آمده که خروس کتیبه های جین شارپ را مطالعه می کرده است.


نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط ستاره | لينك ثابت |

- برویم

-سخنی باید گفت

-جام یا بستر یا تنهایی یا خواب؟

-برویم...


نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط ستاره | لينك ثابت
 

- الو... زنده ای؟

- مممم... نمی دونم.


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط ستاره | لينك ثابت |

خیلی وقت است پر شده روزنامه ها و وبلاگ ها از مقالاتی با عنوان چرا به فلانی رای می دهم. من هم معتقدم به شرکت در انتخابات اما چرایی انتخاب مهدی کروبی مورد نظرم نیست. هدفم دفاع از گفتمانی است که دور و درون او شکل گرفته و به همان هم رای خواهم داد. به آن دسته از آرای خاموش که با اعتراف به پیامد تحریم، راه رفته را دوباره نمی رود. با اولویت بخشیدن به مطالباتش گزینه ای را کنار نگذاشته و نهایتا رایش را به صندوق کسی می اندازد که بیش از دیگری خواسته هایش را پاسخ داده است.

مهندس موسوی اگرچه برنامه های مفصل و قابل توجهی ارائه داده است اما گرفتار موجی شده که فردایی ندارد. نه این که هیچ یک از طرفداران میرحسین موسوی دلیل عقلی برای حمایت از ایشان نداشته باشند بلکه سخن از گفتمان حاکم بر این جریان هاست.

به نظرم آن جریان مبتنی بر نفع و تعقل است که توانایی پیگیری مطالباتش را دارد و بعدا به گوشه ی خانه نخواهد خزید و نه تنها در رسیدن به خواسته هایش موفق تر است بلکه شیوه ی نزدیک تری به توسعه یافتگی سیاسی و سیاست ورزی مدرن را برگزیده است. پیگیری این حرکت در جهت رشد و سلامت جامعه ی ایران ترجیح دارد به جریان بی سر و ته موسوی که متاسفانه خود ایشان همچنان با مبهم گویی هایشان تقویت کننده ی این رویه اند. در حالی که یک جریان فراگیر، جریانی است که اندیشه های مختلف را با حفظ هویتشان به هم پیوند دهد و نه با یکی کردنشان در موجی عظیم. تجربه تاریخی به ما ثابت کرده که این طور اتحاد آخر و عاقبت خوشی ندارد. وحدت وقتی زیباست که در عین کثرت باشد و نه نتیجه بحران. اگرنه خب انسان بدوی هم وقت خطر به دفاع جمعی و قبیله ای روی می آورد. این دیگر چه هنری است؟

به علاوه می پندارم مهدی کروبی در حمایت از جامعه مدنی قدم هایی برخواهد داشت به نسبت محکم تر از میرحسین موسوی و به شخصه اصلاح جامعه از مجرای رشد نهادهای مدنی را موثرتر از صرف اصلاح ساختار نظام حاکم می دانم.

حامیان آقای کروبی به تعداد مرام وعقیده شان دلایل متفاوت دارند برای رای به ایشان. متفاوت است و نه متعارض. البته درست است که موج آقای موسوی خیابان های تهران را برداشته و حالا می گویند کروبی رای ندارد اما خب رای جمع قابل توجهی از جنبش زنان و عده ی زیادی از معلمان و بخش عمده ی جنبش دانشجویی و ارامنه و زرتشتی ها و اهل سنت و دراویش و کوردها و... چه می شود؟

کجا را دیدید؟! شاید اقلیت ها، اکثریت شدند!

 

پ.ن: نمی دانم بهاییان را دینشان محدود می کند برای شرکت در انتخابات یا آزادند. کروبی تنها کاندیدایی است که مدافع حق تحصیل بهاییان است. صراحتا.

پ.ن2: دولت فرهنگی و فرهنگ غیر دولتی شعار فوق العاده ای است. موسوی را هم از وقتی که در مناظره دیدم دوست داشتم. آشنا بود و صمیمی و هم صدا. ولی هم صدای بی صدا را چه فایده؟

پ.ن۳: مستندی در اثبات بی هویتی حامیان مهندس موسوی. از این ها زیاد است البته.

پ.ن۴: مقاله قبلی به نوعی مکمل این یکی است. بخوانیدش لطفا، اگر نخواندید.


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 توسط ستاره | لينك ثابت |

میرحسین موسوی اگرچه مورد حمایت مهمترین احزاب اصلاح طلب قرار گرفته است ولی به نظرم این حمایت امتیازی برای ایشان محسوب نمی شود. این به معنای آن نیست که برای تحزب احترامی قائل نیستم یا این احزاب را اصلاح طلب نمی دانم. اصولا در قامت چنین قضاوتی نمی بینم خود را. بلکه بر این اساس است که می پندارم آن طور که شایسته است نقش حزب را ایفا نکرده اند.

به نظر می آید که حمایت این احزاب از میرحسین مرتبط با این شرایط و دلایل است:

۱. انتخاب میرحسین نتیجه حذف بدوی کروبی از دو گزینه ی پیش روست. چون کروبی همان است که با او اختلافات دیرینه -حداقل چهارساله!- داشته ایم. میرحسین قابل اعتماد است به این دلیل که کروبی قابل اعتماد نیست.

2. موسوی کاندیدایی است که جبر خودساخته سیاسی، احزاب حامی خاتمی را به طرفداری اش وادار می کند. سرمایه گذاری های  آنچنانی روی خاتمی و خراب کردن همه ی پل های پشت سر نتیجه اش می شود اینکه ناچاریم هرکسی را که او حمایت می کند، تایید کنیم.

3. این احزاب از میرحسین سهم و مطالبه ای ندارند (حداقل این جمله را چندین بار از زبان آقای تاجزاده و دوستان شنیده ام که ما سهم نمی خواهیم). در حالی که وظیفه ی اساسی حزب طرح خواسته ی مردم است در معادله ی قدرت. حزبی که سهم نمی خواهد، هویت خود را به عنوان یک حزب از دست داده است. این سهم یک مساله شخصی نیست که بشود ایثارش کنی. سهم مردم است و یا به قول آقایان بیت المال است. این البته اتفاقی است که چند ماه پیش در حمایت از سید محمد خاتمی هم رخ داد. کاربرد حزب را به یک حرکت مردمی مانند کمپین دعوت و حمایت از خاتمی تقلیل دادن، اشتباه کوچکی نبود.

البته تاثیر حمایت این احزاب در افزایش آرای مهندس موسوی غیر قابل انکار است اما خب این دیگر تحزب نمی شود. بلکه حزب در حد یک ابزار تبلیغاتی پایین آمده است. مثل سفری استانی یا پخش پوستر یا یک همایش مهیج پر از فریاد و موسیقی .

و این چنین است که برای من وزن افراد اصلاح طلب حامی کروبی از وزن احزاب اصلاح طلب حامی میرحسین سنگین تر می شود. زیرا لااقل به اخلاق و نفع فردیشان اطمینان دارم.

 

پ.ن: نمی دانم چرا این روزها تا حرف می زنی می گویند شرایط بحرانی است! امان از این شرایط بحرانی که به بهانه اش چه بهایی که نداده ایم  این صد سال...

پ.ن 2 : یادداشتی نوشته ام این جا. بد نیست بخوانید.

پ.ن 3: مثل اینکه همه عادت کرده اند به این غیبت های گاه و بی گاه من. دیگر در کامنت ها گلایه از دیر به روز شدن وبلاگ نمی بینم!

پ.ن4: تایید نظرات بازمانده ی دورانی بود که من مرید! استاد بهنود بودم و در هر کاری می دویدم به دنبالش. حالا دیگر دلیلی نمی بینم جز عادت.


نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 توسط ستاره | لينك ثابت |